یکشنبه19خرداد 92
سلام عزیزم. دوستت دارم. عشق من صبح با گریه از خواب بیدار شدی و تا مهد همش تو بغلم بودی و دلت نمی خواست بری تو کلاست. هر چند تا خاله سهیلا رو دیدی رفتی اما بعدش با کشمکشی که بین تو و رایا شد با گریه اومدی بیرون و نمی رفتی. خلاصه اومدیم دم در مهد کمی نشستیم تا راضی شدی بری داخل کلاست الان دلم پیش شماست عزیزم و دوست داشتم الان پیشم بودی و بغلت می کردم. اگه یادت باشه آخرین باری که رفتیم پیش دکترت یا به قول عمو ارسطو باهاش عکس انداختی که برات تو این پست...









